این نیز بگذرد...
 

آخرین مطالب
» پشت صحنه برنامه نود ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» دستبند های دخترونه ! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» یلداتون مبارکــــــــــــــــــ ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» توزیع گوشت الاغ در مشهد ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» همسر بنيامين بهادري در پی یک تصادف مرگبار جان خود را از دست داد ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» مسخره ترین لباس های تاریخ فوتبال ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» کروکدیل (مواد مخدر) ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» کشاورز و ساعتش ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» پرنده ماهی!!! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» عجیب ترین عکس های رادیولوژی پزشکی ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )

 
درباره ما


<-BlogAuthor->
با سلام خدمت همه ي بازديدگننده هاي خشگل و خوشمزه! من اين وبلاگ رو در تاريخ 1390/11/08 ايجا د كردم و هدفم جمع آوري جديدترين مطالب انتشار شده در اينترنت هستش.از جمله عكس ، خبر ، داستان ، موزيك ، جك و اسمس و ..... در واقع اين وبلاگ يه وبلاگ تفريحيه و اميدوارم از بودن در اين وبلاگ لذت كافي رو ببريد. هميشه شاداب باشيد و خشگل و از همه مهمتر خوشمزه. با تشكر،مدير وبلاگ ، مهران.
ایمیل : mehran.olympic@gmail.com


 

 بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید: فردا به فلان حمام در فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد.


ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد. دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و...

حمامی گفت: این نیز بگذرد.

یکسال گذشت... برای بار دوم همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد. دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری.

حمامی گفت: این نیز بگذرد...

دو سال بعد هم خواب دید، این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید! وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست، در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است.

به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای.

حمامی گفت: این نیز بگذرد.

مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟ چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود. مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.

مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم.

پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد.

مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟

ولی مرد در سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد، گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد؛ 

مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است:
این نیز بگذرد!

هم موسم بهار طرب خیز بگذرد

هم فصل ناملایم پاییز بگذردگر ناملایمی به تو کرد از قضا

خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد




CopyRight © 2011 - 2012 4048 Group , All Rights Reserved
تمامی حقوق متن ها، تصاویر مربوط به این سایت می باشد و استفاده از آن ها با لینک دادن به سایت مجاز می باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران