رفیق نیست....
 

آخرین مطالب
» خطرناک ترین بمب غیرهسته ای آمریکا ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» کــــــــــــــم توقعی دختران... ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» گریه ی بچه.!.!.!.! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» مستربین از سینما خداحافظی کرد!!! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» کتاب جاوا سناتورها (آذر 91) ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» دبی از نمای بالا ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» مــوج محــرم ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» بدون شرح (سری یازدهم) ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» روزی می رود ... ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» دخترها و پسرهایی که مجرد می مانند!!! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )

 
درباره ما


<-BlogAuthor->
با سلام خدمت همه ي بازديدگننده هاي خشگل و خوشمزه! من اين وبلاگ رو در تاريخ 1390/11/08 ايجا د كردم و هدفم جمع آوري جديدترين مطالب انتشار شده در اينترنت هستش.از جمله عكس ، خبر ، داستان ، موزيك ، جك و اسمس و ..... در واقع اين وبلاگ يه وبلاگ تفريحيه و اميدوارم از بودن در اين وبلاگ لذت كافي رو ببريد. هميشه شاداب باشيد و خشگل و از همه مهمتر خوشمزه. با تشكر،مدير وبلاگ ، مهران.
ایمیل : mehran.olympic@gmail.com


 

 روزی پادشاهی در حال گردش در بیابانی بود. در همین حین مردی را دیدی که تنها ایستاده و با پاش دور خودش دایره میکشه. پادشاه به یکی از خدمه هاش میگه که بره و ببینه اون مرد کی هست. خدمه میره و از مرد میپرسه : اسمت چیه؟ مرد میگه : رفیق نیست. خدمه میپرسه که اینجا چه میکنی؟ مرد میگه : رفیق نیست. خدمه هر چی میپرسه مرد میگه رفیق نیست. 
خدمه میره و داستان رو برای پادشاه تعریف میکنه. پادشاه خودش میره و از مرد سوال میپرسه و بازم مرد میگه رفیق نیست. خلاصه پادشاه با کلی حرف با مرد رفیق میشه. چند سال میگذره و پادشاه و مرد رفیق های فابریک میشن. بعد از مدتی پادشاه میخواد بره سفر و چند ماهی این سفر طول میکشید. پادشاه میاد پیش اون مرد که حالا رفیقش بود میگه که میخواد بره سفر و اون باید از خانواده پادشاه مراقبت بکنه. مرد یک جعبه به پادشاه میده و به پادشاه میگه که در جعبه رو اصلا باز نکنه تا خودش به پادشاه بگه. روزها گذشت تا اینکه زن پادشاه به مرد پیشنهاد رابطه جنسی میده. مرد هم میگه که من به رفیقم خیانت نمیکنم. زن پادشاه هم از موضوع ناراحت میشه و به همه میگه که مرد به زن پادشاه پیشنهاد داده و مرد رو به زندان میندازه. 
پادشاه از سفر بر میگرده و سراغ رفیقش رو میگیره و همه داستان رو تعریف میکنن. پادشاه میره به زندان پیش مرد و از مرد میپرسه که داستان حقیقت داره یا نه؟ مرد میگه که زنت چی گفته؟ پادشاه میگه گفته حقیقت داره. مرد میپرسه حالا با من چیکار میخوای بکنی؟ پادشاه میگه : دارت میزنم. مرد میگه : یادته یک جعبه بهت دادم؟ وقتی منو دار زدی و من مردم در جعبه رو باز کن. 
پادشاه هم مرد رو دار میزنه و بعد از مرگ مرد در جعبه رو باز میکنه. داخل جعبه یک آلت بود. پادشاه دستور میده که شلوار مرد رو پایین بکشن. وقتی این کارو میکنن میبینن که مرد از قبل آلت خودشو بریده بود و داده بود به پادشاه. 
اینجا بود که پادشاه گفت :مرد راست میگفت. حتی زنم هم با من رفیق نیست. 
رفیق نیست. 

 

 





CopyRight © 2011 - 2012 4048 Group , All Rights Reserved
تمامی حقوق متن ها، تصاویر مربوط به این سایت می باشد و استفاده از آن ها با لینک دادن به سایت مجاز می باشد.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید