یـک روز از روزهـای خـدا
 

آخرین مطالب
» خطرناک ترین بمب غیرهسته ای آمریکا ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» کــــــــــــــم توقعی دختران... ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» گریه ی بچه.!.!.!.! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» مستربین از سینما خداحافظی کرد!!! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» کتاب جاوا سناتورها (آذر 91) ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» دبی از نمای بالا ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» مــوج محــرم ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» بدون شرح (سری یازدهم) ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» روزی می رود ... ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» دخترها و پسرهایی که مجرد می مانند!!! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )

 
درباره ما


<-BlogAuthor->
با سلام خدمت همه ي بازديدگننده هاي خشگل و خوشمزه! من اين وبلاگ رو در تاريخ 1390/11/08 ايجا د كردم و هدفم جمع آوري جديدترين مطالب انتشار شده در اينترنت هستش.از جمله عكس ، خبر ، داستان ، موزيك ، جك و اسمس و ..... در واقع اين وبلاگ يه وبلاگ تفريحيه و اميدوارم از بودن در اين وبلاگ لذت كافي رو ببريد. هميشه شاداب باشيد و خشگل و از همه مهمتر خوشمزه. با تشكر،مدير وبلاگ ، مهران.
ایمیل : mehran.olympic@gmail.com


 

 دیروز صبح که از خواب بیدار شدی، 
نگاهت می*کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، 
حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. 
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. 
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می*دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم 
چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ 
اما تو خیلی مشغول بودی. 
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. 
بعد دیدمت که از جا پریدی. 
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ 
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ... 
تمام روز با صبوری منتظر بودم. 
با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. 
متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، 
شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی. 
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. 
بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. 
نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟! 
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ 
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ... 
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ 
و باز هم با من صحبت نکردی. 
موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. 
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. 
اشکالی ندارد ... 
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. 
من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی. 
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. 
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. 
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. 
خیلی سخت است که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. 
خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو ... 
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. 
اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. 
روز خوبی داشته باشی ... 
دوست همیشگی و دوستدارت :
خدا....

 

 

 

 





CopyRight © 2011 - 2012 4048 Group , All Rights Reserved
تمامی حقوق متن ها، تصاویر مربوط به این سایت می باشد و استفاده از آن ها با لینک دادن به سایت مجاز می باشد.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید