دلســوزی ِ عـزراییـل ... !
 

آخرین مطالب
» پشت صحنه برنامه نود ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» دستبند های دخترونه ! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» یلداتون مبارکــــــــــــــــــ ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» توزیع گوشت الاغ در مشهد ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» همسر بنيامين بهادري در پی یک تصادف مرگبار جان خود را از دست داد ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» مسخره ترین لباس های تاریخ فوتبال ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» کروکدیل (مواد مخدر) ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» کشاورز و ساعتش ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» پرنده ماهی!!! ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )
» عجیب ترین عکس های رادیولوژی پزشکی ( پنج‌شنبه 04 تیر 1405 )

 
درباره ما


<-BlogAuthor->
با سلام خدمت همه ي بازديدگننده هاي خشگل و خوشمزه! من اين وبلاگ رو در تاريخ 1390/11/08 ايجا د كردم و هدفم جمع آوري جديدترين مطالب انتشار شده در اينترنت هستش.از جمله عكس ، خبر ، داستان ، موزيك ، جك و اسمس و ..... در واقع اين وبلاگ يه وبلاگ تفريحيه و اميدوارم از بودن در اين وبلاگ لذت كافي رو ببريد. هميشه شاداب باشيد و خشگل و از همه مهمتر خوشمزه. با تشكر،مدير وبلاگ ، مهران.
ایمیل : mehran.olympic@gmail.com


 

روزی رسول خدا (ص) نشسته بود ! 

عزراییل به زیارت آن حضرت آمد .. 

پیامبر(ص) از او پرسید : ای برادر ! 

چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی ؛ 

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ 

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت : 

 


داستان کوتاه دلسوزی عزراییل برای دو نفر ! 

یک : 

روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست ! 

همه سر نشینان کشتی غرق شدند تنها یک زن حامله نجات یافت .. 

او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد .. 

و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد ! 

من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم دلم به حال آن پسر سوخت ! 

دو : 

هنگامی که شداد بن عاد سال ها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت ! 

و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد ! 

و خروارها طلا و جواهرات برای ستون ها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود ! 

وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود ؛ 

و پای راست از رکاب به زمین نهد هنوز پای چپش بر رکاب بود ؛ 

که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم ! 

آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد .. 

دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد ! 

اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد ... !
 

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (ص) رسید و گفت ای محمد ! 

خدایت سلام می رساند و می فرماید :
 

به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که ؛ 

او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم ! 

و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم .. 

در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود ؛ 

و پرچم مخالفت با ما بر افراشت ! 

سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت ! 

تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ؛ 

ولی آنها را رها نمی کنیم ...




CopyRight © 2011 - 2012 4048 Group , All Rights Reserved
تمامی حقوق متن ها، تصاویر مربوط به این سایت می باشد و استفاده از آن ها با لینک دادن به سایت مجاز می باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران