<-BlogAuthor->
با سلام خدمت همه ي بازديدگننده هاي خشگل و خوشمزه! من اين وبلاگ رو در تاريخ 1390/11/08 ايجا د كردم و هدفم جمع آوري جديدترين مطالب انتشار شده در اينترنت هستش.از جمله عكس ، خبر ، داستان ، موزيك ، جك و اسمس و ..... در واقع اين وبلاگ يه وبلاگ تفريحيه و اميدوارم از بودن در اين وبلاگ لذت كافي رو ببريد. هميشه شاداب باشيد و خشگل و از همه مهمتر خوشمزه. با تشكر،مدير وبلاگ ، مهران.
ایمیل : mehran.olympic@gmail.com
درود بر شما
درود بر همه ی عاشقان دنیا
درود بر تمام عاشقان
حرف زیادی ندارم جز سخنی از عشق ...
این جملات و عکسای عاشقانه رو با عشق تقدیم عشقم میکنم
اینقدر...ورق های زندگیم را...
بهم نریز...!
حکم...همان دل است...
بی " تــو "کنار ِ این خاطره ها نشستن دل می خواهد...
که من ندارم....باور کن !
عاشق تر از همه ما موش کوری است
که زیبایی جفتش را چشم بسته باور دارد
من که می دانم...
به کودکی هم اگر برگردم...
تو همان شیشه ی شیر گمشده ام میشوی...
بگذار مرز تنهایی را رد کنم ...
ببین...گذرنامه ام فقط مهر لبهایت را کم دارد....
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــزار بار ...
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد
که روسیاه شوند
آنها که بر سر جدایی مان
شرط بسته اند ...!
عشق آن نیست که به هم خیره شویم
عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم
_آنتونی ولسنت اگزوپری_
شیفتگی یعنی محو چشمان کسی شوی اما ندانی چشمهای او چه رنگی هستند!
_آلفونس دو لامارتین شاعر فرانسوی_
اندکی تاب بیار،
تا تو را رسم کنم!
تا تو را نه ...
بودن پیش تو را وصف کنم ...
در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست !
مثل آرامش بعد از یک غم..
مثل پیدا شدن یک لبخند..
مثل بوی نم بعد از باران..
در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست !
مــن به آن محتاجم ...
بعد از باران نگاهم...
آفتابی شو ...
رنگین کمانِ بودنــت را...
دوســت دارم ...
بـرای شـاعـر بـودَن..
و نـوشـتـن..
نـیـازے بـه بـهـانـه نـدارَم..
کـافـیـسـت نـبـاشـے . .
فقط یک پیک از شراب نگاهت خوردم.
چند ساله بودند این چشمانت ؟!
عمری گذشت و هنوز وقتی به تو فکر می کنم
تلو تلو می خورم
اگر خوبان عالم جمع باشند / یقینا نزد من ، تو بهترینی
اگر از خوبترها حلقه سازند / تو در آن حلقه ، میدانم نگینی
باوفا! مهر تو اندر جان ماست / زندگی بی دوستی زندان ماست
کم بزن آتش دل بی تاب را / یاد خوبت روز و شب مهمان ماست
عهد کن یارم بمانی تا قیامت ، ای رها / اولین و آخرین عشقم بمانی ، با وفا
کلبه ای با هم بسازیم با ستونی استوار / گر کنارم تو نباشی بیقرارم ، بیقرار
دلبرا هر طرفی در طلبت رو کردم/هر چه گل بود به عشق رخ تو بو کردم
آفتابا به سر عاشق دلخسته بتاب/تا نگویند که بیهوده هیاهو کردم
نفسم
تو در جنوبي و من در شمال !
کاش دستی نقشه را از میانه تا کند!

در قديم مهندس به شخصي اطلاق مي شده كه به علم هندسه آگاهي مي داشت.
روز پنجم اسفند در تقويمها روز بزرگداشت دانشمند بزرگ ايراني "خواجه نصرالدين طوسي" و "روز مهندسي" اعلام شده است.
هفتصد و پنجاه و چهارسال از درگذشت دانشمند بزرگ ايراني خواجه نصرالدين طوسي ميگذرد اما هنوز هم دستاوردهاي علمي و آراء اين دانشمند ايراني محل رجوع است.
خواجه نصرالدين طوسي از بزرگترين فلاسفه و رياضيدانان و دانشمندان ايراني است كه پس از بزرگاني مانند "فارابي" ، "ابوريحان بيروني" ، "ابوعلي سينا" و "رازي" ظهور كرد و اگر امروز روز بزرگداشت او را روز مهندسي گرفتهاند، با مروري بر دستاوردهاي اين دانشمند نامي درمي يابيم كه اين انتخاب گزينهاي بجا بوده است.
پرورش وي در زماني صورت گرفت كه دشواريهاي زيادي گريبانگير ايران بود از طرفي مواجه با حملات خانمان سوز مغول و از سوي ديگر مواجه با تسلط متصعباني بود كه با ظهور دانشمنداني مانند او مخالف بودند.
خواجه نصیر گذشته از مقامات علمي در زندگي خود خدمات بزرگي به تمدن ايراني كرد؛ توانست كتب، نسخ و آثار علمي را از خطر نابودي نجات دهد و برپايه برخي منابع بالغ بر چهارصد هزار جلد كتاب در "مراغه" جمع آوري كرد و كتابخانهاي عظيم در اين شهر تاسيس نمود. در اين كتابخانه انواع كتب رياضي، فلسفي، نجومي و طبي و ادبي موجود بود.
علاوه بر اين خدمت گرانبها، خواجه دو خدمت بزرگ ديگر نيز به علم و ادب كرد: نخست، نجات تعداد زيادي از علما هنگامي كه به دست دژخيمان مغول ميافتادند و گردآوردن بسياري از دانشمندان در مراغه و گماشتن آنان به كارهاي علمي و راه اندازي زيج ايلخاني به ياري آنها.
خدمت بزرگ ديگر خواجه آن است كه به بهانه تشكيل رصدخانه؛ حوزهاي درسي در مراغه ترتيب داد كه در آنجا شاگردان نامداري تربيت نمود؛ يكي از آنان "قطبالدين شيرازي" است كه در علم نجوم، طب، فلسفه و رياضي تبحر داشت.
زندگي خواجه به حقيقت ميتواند درسي براي همگان باشد. او با وجود گرفتاريهاي متعدد هرگز از مطالعه و تدريس دست بر نداشت و به حقيقت دلباخته علم و تحقيق بود.

قرآن! من شرمنده توام اگر از تو در فکرها، آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان
آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند ” چه کسی مرده است؟
” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تورا برای مردگان ما نازل کرده است.
قرآن! من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه
نشین در افکار ، مبدل کرده ام.
یکی ذوق میکند که تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که تو را
فرش کرده، یکی ذوق میکند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود میبالد که
تو را درکوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا تو را فرستاده
تا موزه سازی کنیم؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند،
آن چنان به پایت مینشینند که خلایق به پای موسیقیهای عادی مینشینند.
اگر چند آیه از تو را به یک نفس ، بخوانند کسانی که گوش میدهند ،
فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن! من شرمنده توام اگر خیال میکنیم که یک فستیوالی .
حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول، یک معرفت است
یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند،
حفظ کنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات نپندارند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو.

یکی از علایق و سرگرمی های بابای من وقتی بچه بودم و دبستان می رفتم این بود که ورمیداشت تو پاک کن من ، نوک اتد (نوک مدادی) فرو می کرد بعد وقتی من میخواستم دفترمو پاک کنم ، دفترم خط خطی میشد منم حرص میخوردم که چرا من میخوام دفترمو پاک کنم باز خط خطی میشه؟؟؟
بابام قـــــــــــش می کرد از خنده
بابای کودک آزاااااااااااااره من داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گرفتاااااااااااااااار بودیم به خداااا
مامانم دوچرخه کورسیم که تنها مشکلش این بود که یه چرخ نداشت و رو داده به این کهنه رویی هاااا …جاش ۲ تا جوجه ماشینی زرد و بنفش گرفته
گرفتااااااار شدیم به خدااا
************
ساعت ۳ صبح بود دیدم صدای پا میاد بعد چند ثانیه برق روشن شد اولش گرخیدم فکر کردم دزد اومده، چشامو باز کردم دیدم داداشمه!!!
تو خواب و بیداری گفتم چته؟؟؟ حس برادریت گل کرده ۳ صبح؟؟؟
برگشته میگه: نه بابا فردا خز پارتی داریم دنبال یه سری آهنگ خز میگردم ، گفتم بیام لپ تاپ تورو بردارم چون تو همیشه آهنگ خز گوش میدی
من:
گرفتااااااااااااااااار شدیم به خداااااااااااا
*********
مامانم با حالت شاکی اومده میگه : اه من می خواستم امروز رژیم بگیرم تو نذاشتی…
من:وااا….مامان به من چه؟
مامانم:بهت گفتم برنج می خوری گفتی نه مجبور شدم خودم بشینم همشو بخورم….
من :
گرفتااااااااااااااااار شدیم به خداااااااااااا
************
دختر داییم و شوهرش و دختر ۸ سالش سپیده اومده بودن خونمون … بعد میخواستن با مامانم اینا برن خرید …
دختر داییم بهم گفت مصی جون …مشکلی نیست تا وقتی ما میایم سپیده پیشت بمونه …بیرون اذیت میکنه …!
گفتم نه بابا …چه مشکلی …
یهو سپیده داااااد زد …ماماااااااااااااااان ..من و با این یه جا تنها نمیمونم …!! اگه میخواین مصی هم با خودتون ببرید ..!!!
من :
گرفتاااااااار شدیم به خداااا
************
همیشه اول ترم تا هرکیُ میبینی می پرسه چند واحد داری
آرزو به دل موندیم یه بار۱۷ به بالا شه معدلمونُ۲۴ تا واحد برداریمُ بگیم ۲۴تا بگن اااااااااه دمت گرم بابا معدل الف ،
خلاصه بعد عمری دانشگاه رفتن معدلمون ترم پیش بالا ۱۷ شدُ… اما چه سود که ترم آخرِ کلا مونده ۱۳ واحد،دیگه پُز که نمیشه داد هیچی، حالا این چند روزِ هر کی میخوره به پُستِ ما میپرسه چند تا داری این ترم ؟ تا میگم ۱۳ تا هــــــــــِـــــر هــــــــــــــِر میخنده میگه : مشروط شدی…؟ گرفتـــــــــــار شدیم به خدااااا
*******
برادر زادم اومده میگه عمو
گفتم جون عمو
میتونی بهم املا بگی … مامان یکم کار داره
گفتم چشم عزیزم ، کتابت و میاری ؟
گفت باااااااشه
کتابش و آورد و ما هم شروع کردیم به املا گفتن
وقتی که تموم شد ، نگاه کردم دفترش رو دیدم ۱ دونه غلط داره … دادم بهش ۱۹
دفتر رو ازم گرفت و با عصبانیت گفت : عمووووووووووووی آدم ۱۹ رو ۲۰ نمیده ، دیگه از خانممون چه انتظاری میره
گفتم خب عزیزم ، اینجا ۱۹ بگیری ایرادی نداره … یکم دقت کن ، سر کلاس ۲۰ میشی
عمووووی بد جنس …فک میکنی خبر ندارم ..خودت تمام دانشگااااات رو بهت نمره دادن تا تمومش کردی
***********
یه رفیق دارم که دو هفته است با یه دختر دوست شده ،
بعد امروز من ورفیقم و دوست دخترش بیرون بودیم که دوست دخترش بر گشت بهش گفته چرا ۵ سال پیش دوسم نداشتی …؟
دوستم جواب داده آخه ما همش ۲ هفته است با هم دوستیم عزیزم
دخترِ گفت نمیخواااااااااااااااااااااام چرا دوسم نداشتی؟
رفیقم گفت: خب عزیز من ، اون وقت اصلا نمیشناختمت که
دخترِ گفت الااااااااااان که میشناسی .... الان هم باید اندازه ۵ سال پیش دوسم داشته باشی
من :
رفیقم گفت باشه عزیزم …اصلا اندازه 10سال پیش دوست دااارم …خوبه
دوست دخترش جواب داد برووووووووو دروغ گوووووووو…اصلا ۱۰ سال پیش فقط باهاش میشاشیدی.... اصلا میدونستی دختر چیه ؟! جنس مخالف چیه ؟
من : 
رفیقم :
گرفتاااااااااااار شده به خدا
گرفتااااااااااار شدیم به خداااااااااا
*********
پس فردا کنکورِ ارشد دارم . یکی از همکلاسیام اومده تو چت داریم راجع بهش حرف میزنیم. میگه حالا آمــــــــــاده ای واسه امتحان ؟؟؟؟ میگم اِی بگی نگی … تا حدودی
برگشت گفت من یه راهِ خوب سراغ دارم واسه جواب دادن به تمـــــامِ سوالا
منم خوشاااااااااااااااااال .............. گفتم خب حالا چی هست این راهی که میگی ؟؟؟؟
یه مورچه با خودت ببر سرِ جلسه ، هرجا که مورچهه رفت تو هم همونجا رو علامت بزن
من :
یعــــــــــــــــــــــــــــنیا هر چی معیوبِ مغزیه ریخته پیرامونِ ما
گرفتاااااااار شدیم به خدااااااا

یک فروشنده کوکاکولا که برای فروش به عربستان سعودی رفته بود، دست از پا درازتر برگشت و کاملاً ناامید شده بود.
یکی از دوستانش از اون پرسید: چرا در ربستان موفق نبودی؟
فروشنده جواب داد: وقتی رفتم خیلی مطمئن بودم که می تونم فروش خوبی داشته باشم، اما یک مشکل داشتم،
و اون این بود که نمی دونستم چه طور عربی صحبت کنم به همین دلیل به خودم گفتم که این پیام رو از طریق سه تا پوستر انتقال بدهم:
پوستر اول: یک مرد که روی ماسه های داغ صحرا دراز کشیده و کاملاً خسته و از حال رفته است.
پوستر دوم: مرد داره کوکاکولا می نوشه.
پوستر سوم: مرد ما هم اکنون کاملاً سرحال و شاداب است.
دوستش گفت: خیلی عالیه، این طرح باید جواب می داد.
فروشنده جواب داد: ولی هیچ کس به من نگفته بود که اونها از راست به چپ می خونن!


در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن 3 ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم.
صبح دوشنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست!!!
پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود 

- هنری
- ورزشی
- گوناگون
- فایل
- صوتی
- ویدئو
- مذهبی
- هنرپیشه خارجی
- هنرپیشه ایرانی
- خنده دار
- عاشقانه
- طبیعت
- همه جوره
- کامپیوتر و اینترنت
- فناوری و تکنولوژی
- پوسترهاي بازيكنان استقلال
- شعر
- عشقولااانه
- ورزشي
- داستان کوتاه و حکایت
- مذهبی
- دانلود
- بازي هاي باحال
- علمی
- فرهنگی
- تاریخی
- اجتماعی
- مطالب عمومي
- سرگرمي
- اخبار سينما
- جك و اسمس
- عكس
- ماشین






























































ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید