<-BlogAuthor->
با سلام خدمت همه ي بازديدگننده هاي خشگل و خوشمزه! من اين وبلاگ رو در تاريخ 1390/11/08 ايجا د كردم و هدفم جمع آوري جديدترين مطالب انتشار شده در اينترنت هستش.از جمله عكس ، خبر ، داستان ، موزيك ، جك و اسمس و ..... در واقع اين وبلاگ يه وبلاگ تفريحيه و اميدوارم از بودن در اين وبلاگ لذت كافي رو ببريد. هميشه شاداب باشيد و خشگل و از همه مهمتر خوشمزه. با تشكر،مدير وبلاگ ، مهران.
ایمیل : mehran.olympic@gmail.com
دور كمر این مدل رومانیایی حدود 50 سانتی متر است . او میگوید اگرچه روزی سه وعده غذایی میخورد هنوز نتوانسته به وزن مطلوبش برسد.این زن میگوید : هیچكس حرفم را باور نمیكند اما من روزی سه وعده غذایی كامل شامل انواع چربی و پیتزا و كباب میخورم و عاشق شیرینی و شكلات هستم.وی معده كوچكی دارد به طوریكه اگر زیاد غذا بخورد احساس مریضی میكند.
خانم اسپانگربرگ با وزن نرمال به دنیا آمده است و زمان نوجوانی اش فرم بدنش تغییر یافته و به شكل امروزی در آمده است.او زمانیكه 13 ساله بوده دوستانش به راحتی با دو دست دور كمرش را میگرفتند
وی میگوید خیلی تلاش كرده تا چاق شود اما بی فایده بوده است.وی اضافه میكند در رومانی بهتر است چاق باشید چرا كه در اینصورت همه شما را از خانواده ثروتمندی میدانند.وی در سال 2006 با یك آلمانی ازدواج كرد و با تشویق همسرش به دنیای مد وارد شد.

سلطه گري را گفتند: چه خوري؟ گفت: گوشت ملت!
گفتند: چه نوشي؟ گفت: خون ملت!
گفتند: چه پوشي؟ گفت: پوست ملت!
گفتند: اينها را از چه راهي به دست مي آوري؟ گفت: از جهل ملت!
گفتند: از جهل چگونه نگهداري مي كني؟ گفت: در جعبه طلائي تقدس!
گفتند: و چيست محافظ آن جعبه ؟! گفت: خرافات!
اين عكس در يكي از خيابانهاي اصلي شهر اراك گرفته شده است. امامزاده اي سيار. ضريح امامزاده اي كه به داخل خيابانها آمده تا مردمي هم كه وقت رفتن به امامزاده را ندارند "حاجاتشان برآورده شود." و افرادي كه دوان دوان به سوي ضريح مي آمدند و دستي بر آن مي كشيدند و پولي داخل آن مي ريختند. مردي هم كه گويا رابط ميان مردم و امامزاده بود با ميكروفوني به دست مردم را به سوي امامزاده فرا ميخواند. ديگري هم پارچه هاي سبزي به مردم ميداد تا بتوانند دخيل ببندند!


دوست دارم که.....
یه اتاقی باشه گرمه گرم ...
روشنه روشن ...
تو باشی، منم باشم ...
کف اتاق سنگ باشه،سنگ سفید...
تو منو بغلم کنی که نترسم...
که سردم نشه ...
که نلرزم ...
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ...
با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت میگم چشماتو میبندی؟
میگی آره! بعد چشماتو میبندی ...
بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره!
بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن ...
میدونی؟ میخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟
ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم ...
نمیبینی که سریع می برم ... نمیبینی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفید ... نمیبینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ...
تو داری قصه میگی.. من شلوارک پامه ... دستمو میذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا ...
قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی ... تو بغلم کردی ... میبینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم میکنی که گرم بشم ... میبینی نامنظم نفس میکشم ...
تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! میبینی هر چی محکمتر بغلم میکنی سردتر میشم ... میبینی دیگه نفس نمیکشم ... چشماتو باز میکنی میبینی من مردم ... میدونی؟
من میترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم میگیرهها ! بعدش تو همون جوری وسط گریههات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم میشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟


به نام مهربونترین
سلام......اما حرف امروزم:
مگه چند بار به دنیا می یایم؟
گاهی برای قلبمون لازمه که با دیدن کسی به تپش در بیاد!!
بعضی اوقات روحمون نیاز داره که کسی رو از ته دل دوست داشته باشه!!
چرا بعضی از آدما همیشه مواظبن که به کسی علاقه مند نشن؛مهربون نشن، جذاب نشن، لبخند نزنن و و و...
اگه هم یه روزی یه حس کوچولو توی قلبشون احساس کنن، هی انکار می کنن،هی تکذیب می کنن و هی می خوان فراموش کنن....
مگه چند بار زندگی می کنیم و چند بار وقت داریم که مهربون بشیم؟
چند بار وقت داریم که آدمای اطرافمون و دوست داشته باشیم، یه دست مهربون روی سر بچه های غریبه بکشیم و یه لبخند عمیق تحویل رهگذرای خیابون بدیم؟
قلب نیاز داره که گاهی از شدت هیجان عشق تند تند بتپه و این هیجان و به گونه ها جاری کنه و سرخشون کنه....
روح نیاز داره که دغدغه ی محبت به دیگران و داشته باشه.....
چرا دریغ کنیم محبتمونو؟!
چرا بعضی اوقات یهو و بی هوا مادر و پدرمون و یا دوستامون و تا آغوش نگیریم و بهشون یاد آوری نکنیم که دوسشون داریم...چی میشه مگه؟
چرا از بودن عزیزانمون در کنارمون تشکر نکنیم؟
چرا همین الان به کسی که ازمون دلخوره اس ام اس نمی دیم؟
واقعن چرا یادمون میره ما با عشق و به خاطر عشق به این دنیا پا گذاشتیم؟
شاید دیگه وقتی نباشه...


دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم ،
نسل خوابیدن با اس ام اس ،
نسل درد و دل با غریبه های مجازی ،
نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه ،
نسل لایک و پوک از روی قرض ،
نسل کادو های یواشکی ،
نسل خونه خالی و دعوت شام ،
نسل پول ماهانه ی وی پ ی ان ،
نسل صف و دعوا ،
نسل تف ، وسط پیاده رو ،
نسل هل ، توی مترو ،
نسل مانتو های تنگ ،
نسل " شینیون " زیر روسری ،
نسل شرت " pl@y boy " هنگام سجده ،
نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار ،
نسل شارژهای اینترنی ،
نسل " copy , paste " ،
نسل عکسای لــ ختی در ساحل دوبی ،
نسل جمله های کوروش و دکتر ،
نسل فتوشاپ ،
نسل دفاع از فاحشه ها ،
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ،
نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو !
یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم ،
بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر

البته زياد بودن ولي چون بعضيهاشون بي تربيتي بودن حذفشون كردم!!! 
نمیدونم چه صیغه ایه؛ بلا که نازل میشه همزمان چندتا با هم از زوایای مختلف جیگرتو حال میارن!!!
نمیدونم چه صیغه ایه؛ حتی شده با مثانه خالی هم پاتو میذاری دستشویی جیشت میگیره!!!!
نمیدونم چه صیغه ایه این دنیا؛ نه اومدنش دست خودمونه، نه رفتنش...
نمیدونم چه صیغه ایه؛ بعد یه سفر طولانی دستشویی خونه خود آدم یه صیغه دیگه ست!!!
نمیدنم چه صیغه ایه؛ یه مشت بادوم میخوریم آخریش تلخ از آب درمیاد، مزه خوب دهنو عوض میکنه...
نمیدنم چه صیغه ایه؛ هر موقع میخوای شیک صحبت کنی توپق میزنی....
نمیدنم چه صیغه ایه؛ هر چيز خوب تو زندگي يا غير قانونيه و يا غير اخلاقي و يا چاق کننده!!
نمیدونم چه صیغه ایه؛ فرو کردن نی اونجای ساندیس که نوشته " از اين قسمت باز کنيد" سخت تره و از تهش آسونتر!!!
نمیدونم چه صیغه ایه؛ همیشه کلید آخری توی دسته کلید درو باز میکنه!!!
نمیدونم چه صیغه ایه؛ تو سر برگ امتحان هميشه جلوي نام اسم و فاميلو كامل مينوشتیم بعد تازه ميدیدم پايينش نوشته نام خانوادگي!!
نمیدونم چه صیغه ایه؛ وقتی مردم بهت میگن احمق! در واقع داری راه درست رو میری....
نمیدونم چه صیغه ایه؛ دست تو کیفت میکنی همه چی دستت میاد جز اونی که دنبالشی!!!
نمیدونم چه صیغه ایه؛ از هر طرف تو ترافیک برم اگزوز خاور تو پنجره ست....
نمیدونم چه صیغه ایه؛ خلال دندون هم لای دندون آدم گیر میکنه!!!
نمیدونم چه صیغه ایه؛ آدم تا یه تصمیم خوب میگیره همش دوست داره از شنبه شروع کنه!!!
نمیدونم چه صیغه شده ؛ ملت حرفه دروغ رو باور میکنند ولی حرف راست رو نه...
نمیدونم چه صیغه ایه ؛ هروقت یادت میره در دستشویی رو قفل کنی یکی درو باز میکنه!!!
نمیدنم چه صیغه ایه...یه چیزیو چند وقت استفاده نمیکنی تا میندازیش دور بهش احتیاج پیدا میکنی...!!!
نمیدنم چه صیغه ایه؛ هر وقت عجله داری هر چی راننده زن و دوچرخه و راننده پیرمرده میوفته جلوت..!!!

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
آیا برای خوشبختی و موفقیت تنها تلاش سخت کافیست؟
تلاش سخت (Hard work)
H+A+R+D+W+O+R+K
8+1+18+4+23+15+18+11= 98 %
آیا دانش صد در صد ما را به موفقیت می رساند؟
دانش (Knowledge)
K+N+O+W+L+E+D+G+E
11+14+15+23+12+5+4+7+5= 96 %
عشق چگونه ؟
عشق (Love)
L+O+V+E
12+15+22+5= 54 %
خیلی از ما فکر می کردیم که اینها مهمترین باشند، مگه نه ؟!
پس چه چیز 100 % را می سازد ؟؟؟
پول ؟
پول (Money)
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72 %
نه
اینها کافی نیستند، پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟!
.
.
.
نگرش (Attitude)
A+T+T+I+T+U+D+E
1+20+20+9+20+21+4+5= 100 %
آری !
اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم
زندگی 100% خواهد شد
نگرش، همه چیز را عوض می کند
نگاهت را تغییر بده و چشمهایت را دوباره بشوی
همه چیز عوض می شود ....

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:
آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:
بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

***
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
«شما برای چی می نویسید استاد؟ »
برنارد شاو جواب داد:
«برای یک لقمه نان»
نویسنده جوان برآشفت که:
«متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »
وبرنارد شاو گفت:
«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »

***
یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.
یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه
اینجا منتظر باش تا من برگردم.
راننده میگه
نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.
چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده 10پوند می ده.
راننده میگه:
گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!

***
نانسى آستور – (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) -
روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل رو کرد و گفت:
من اگر همسر شما بودم توى قهوهتان زهر مىریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز):
من هم اگـر شوهر شما بودم مىخوردمش.

***
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…
که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…
بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه
من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…
چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه
ولی من این کار رو می کنم!

ه گزارش جذاب نیوز به نقل از خبرگزاری ها، " نونگ یوهوی " که به " پسر گربه سان " معروف شده همچون گربه ها در تاریکی می تواند ببیند و چشم هایش نیز کاملا مثل یک گربه در تاریکی برق می زند.
پدر نونگ بعد از دیدن چنین وضعیتی، فرزندش را به یک پزشک متخصص برد.
پزشکان بیمارستان شهر داهوا در جنوب چین این وضعیت را بسیار نادر خواندند و گفته اند که چنین چشم هایی بر اثر اختلال های ژنتیک به وجود می آیند.
در این حالت چشم به نور، بسیار حساس می شود. این پسر چینی در تاریکی می تواند مطالعه کند و اشیای اطرافش را با وضوح کامل و همچون روز، ببیند.

- هنری
- ورزشی
- گوناگون
- فایل
- صوتی
- ویدئو
- مذهبی
- هنرپیشه خارجی
- هنرپیشه ایرانی
- خنده دار
- عاشقانه
- طبیعت
- همه جوره
- کامپیوتر و اینترنت
- فناوری و تکنولوژی
- پوسترهاي بازيكنان استقلال
- شعر
- عشقولااانه
- ورزشي
- داستان کوتاه و حکایت
- مذهبی
- دانلود
- بازي هاي باحال
- علمی
- فرهنگی
- تاریخی
- اجتماعی
- مطالب عمومي
- سرگرمي
- اخبار سينما
- جك و اسمس
- عكس
- ماشین






